راستی ، راز مولوی چه بود ؟
چیز دیگر ماند، اما گفتنش با تو روح القدس گوید، نی منش
نی تو گوئی هم بگوش خویشتن نه من و نه غیر من، ای هم تو من
همچو آن وقتی كه خواب اندر روی تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو یكی تو نیستی ای خوش رفیق بلكه گردونی و دریای عمیق
آن توئی زفت است كآن نُهصد تو است قلزم است و غرقه گاه صد تو است
خود چه جای حدّ بیداری و خواب ؟ دم مزن و الله أعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوی زآن مه لقا الصلا ای پاکبازان الصلا
دم مزن تا بشنوی اسرار حال از زبان بی زبان که: قم تعال
دم مزن تا بشنوی زآن دم زنان آنچه ناید در بیان و در زبان
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب آنچه نامد در كتاب و در خطاب
لاجرم كوتاه كردم من سخن گر تو خواهي از درون خود بخوان
ور بگويم عقلها را بر كند ور نويسم بس قلمها بشكند
گر بگويم زان بلغزد پاي تو ور نگويم هيچ از آن اي واي تو
ني نگويم زان كه تو خامي هنوز در بهاري و نديدستي تموز ...
بو كه فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی، گفته شود
با بیانی كآن بود نزدیكتر زین كنایاتِ دقیق ِ مستتر !


